محفل دل

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

تنديسی جاودانه

قدمی بی ترديد

آلاچيق رُزهای صورتی در باغ مخفی

بوم عشق

آسمون من

آسمان نيلی

آسمون و دل من

به امید فردای بهتر

حادثه عشق

ترا من چشم در راهم

من و تو

عاطفه

از چه دلتنگ شدی

اژدهای آبنباتی

تپه دوستی ها

پرشين‌بلاگ

وبلاگ های جالب

سانتياگو کالاتراوا

معماری امروز

لينکدونی

ابتکارات

یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠

یاد ایام...

 

هر دم از عشق و جنون در دل من

طرح نو از غم و خون می فکنی

 

دل من آینه ی مهر تو است

از چه رو آینه را می شکنی؟


پيام هاي ديگران ()

سعيد


جمعه ۸ بهمن ،۱۳۸٩

دوست بدار گرچه دوستت نداشته باشند!

از انسانها غمی به دل مگیر، زیرا خود نیز غمگینند.

با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند

زیرا به خود

و به عشق خود

و به حقیقت خود

شک دارند.

پس؛

دوستشان بدار

 اگرچه دوستت نداشته باشند!

   

 


پيام هاي ديگران ()

سعيد


سه‌شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۸

دنیای دیگری هم هست...

چند وقت پیش داستان زیبایی تو اینترنت خوندم...

 

 

تلفن...

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.
قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم.

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد. ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .


بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.
دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .
انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم . تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ .
صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .

- انگشتم درد گرفته ....

حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایم سرازیر شد .
پرسید مامانت خانه نیست ؟
گفتم که هیچکس خانه نیست .
پرسید خونریزی داری ؟
جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .
پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟
گفتم که می توانم درش را باز کنم .
صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم . صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات . پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد . بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم . سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .
روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم .
پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد. اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم . احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد.

<><><><><><><><><><><>

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد. ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !
صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .
ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟
سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .
خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟
گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .
به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم . گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .

<><><><><><><><><><><><>

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .
یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .
گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم ..
پرسید : دوستش هستید ؟
گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی ..
گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .
قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش ..
صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :

 



به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد ....

http://www.rozanehonline.com


پيام هاي ديگران ()

سعيد


شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸

جادوی چشم تو...

 

 دل من ،

                   تا بدان لحظه که با عشق هم آواز نبود ،

                                                                     لحظه ای لایق پرواز نبود

 

 با تو بود ،

                    هر چه از عشق سخن ، ورنه کلام ،

                                                      هیچ با کار دل و وصف رخ خوب تو دمساز نبود

 

 طبع باران زده ام ،

                    گر چه با ابر بهاران سخن از دریا گفت،

                                                      لیک بی جادوی چشم تو غزلساز نبود

 

 

 و پس از عاشقی و شیدایی،

                   اشک افشاگر دلتنگی ها ،

                                                    با دل غمزده همراز نبود !

 

 


پيام هاي ديگران ()

سعيد


شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸

!!!

برو ای ماه گردون ، رو!

چه می جویی به بزم گریه و شب زنده داری ها،

چه می آیی به مهمانی اشک و غمگساری ها

چه می خواهی بدانی از فراق و دوری و از بی قراری ها؟

تو که تاب شنیدن را نداری،

تو که یارای دیدن را نداری،

تو که تا اشک غم بر چهره ام بینی،

نقاب ابر تیره می کشی بر چهره تابان،

ترا با بزم اشک و دیده گریان چه کار آخر؟

ترا با محفل دل، این انیس بی قراری ها و زاری ها چه کار آخر؟

برو ای ماه گردون ، رو! که بس نامحرمی اینجا!

برو در آسمان سرد و بی مهر فلک می تاب!

که اندر آسمان قلب من ماه دگر می تابد و نوری ز خورشیدی نمی گیرد!

برو ای ماه گردون ، رو!  که اندر آسمان خالی این دل،

مه سنگین دلی سکنی گزیده است!

و چه راحت تمام گریه ها و زاری و شب زنده داری را تماشا می کند اما...

نمی جنبد ز جا مهرش!

نمی گیرد نقاب مهربانی و مهر و لطف بر چهرش!!!

برو ای ماه گردون ، رو!

برو که با همه بی مهری و نا مهربانی ها کز و دیدم،

من او را همچنان در آسمان کوچک قلبم،

مه زیبا و بی همتا،

مه یک دانه می دانم!

برو ای ماه گردون ، رو!


پيام هاي ديگران ()

سعيد


پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٧

برای تو که همیشه در قلبم خواهی بود ...

وقتیکه کسی رو با تمام وجود دوست داری اون شخص جزیی از زندگیت شده. اینکه کجاست و چقدر ازت فاصله داره مهم نیست. مهم اینه که همیشه تو قلبته و تا زنده  هستی باهاته


پيام هاي ديگران ()

سعيد


شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦

دلم برای کسی تنگ است...

دلم برای کسی تنگ است

که آفتاب صداقت را

به میهمانی گلهای باغ می آورد

و گیسوان بلندش را

                               به بادها می داد

و دستهای سپیدش را

                                به آب می بخشید

 

  دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون می دوخت

و شعرهای خوشی چون پرندگان می خواند

   

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودک معصومی

دلش برای دلم می سوخت

و مهربانی را

                    نثار من می کرد

   

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین ِ شمال

و در جنوب ترین ِ جنوب

                               - آه با که بتوان گفت

که بود با من و

                             - پیوسته نیز بی من بود

و  کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

        کار من ز فراقش فغان و شیون بود

 

                                                   فغان و شیون بود...

                 

 

 

شعر: حمید مصدق


پيام هاي ديگران ()

سعيد


چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦

 

  

  

نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک

الحق انصاف  توان  داد که  صاحبنظرند

               

              

سعدی


پيام هاي ديگران ()

سعيد


یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦

تو و تنها تو !

    

...  و عشق در اعماق جانم حلول کرد،

                                                        در تمام وجودم

زیبایی جانانم به اوج برد

دلم گرم و سوزنده شد از

                               آتش مقدس عشق

                                                              و لبریز از اشتیاق

 تهی از خود

                     و  فارغ از هستی ...

و آنچه ماند ،

                             تو  ،

                             

و تنها   تو     !

                     

                       

                     


پيام هاي ديگران ()

سعيد


دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦

 

عشق تو ...

صدای تو رمزینهء دُرج عشقی است

که در جای جای دل من نهفته است

سکوتت شکوه غم دلنشینی

که در عمق جانم به نرمی شکفته است

و در دل ز سودای روی تو عشقی است

که آوازه اش عرش اعلا شنفته است

....


پيام هاي ديگران ()

سعيد


[ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ]