|
یکشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩٠ یاد ایام...
هر دم از عشق و جنون در دل من طرح نو از غم و خون می فکنی
دل من آینه ی مهر تو است از چه رو آینه را می شکنی؟ ¤نوشته شده در ساعت ۱:٠٥ ق.ظ توسط سعيد![]() جمعه ۸ بهمن ،۱۳۸٩ دوست بدار گرچه دوستت نداشته باشند!
از انسانها غمی به دل مگیر، زیرا خود نیز غمگینند. با آنکه تنهایند ولی از خود می گریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس؛ دوستشان بدار اگرچه دوستت نداشته باشند!
¤نوشته شده در ساعت ۱۱:۳٢ ب.ظ توسط سعيد ![]() سهشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸۸ دنیای دیگری هم هست...
![]() شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ جادوی چشم تو...
دل من ، تا بدان لحظه که با عشق هم آواز نبود ، لحظه ای لایق پرواز نبود
با تو بود ، هر چه از عشق سخن ، ورنه کلام ، هیچ با کار دل و وصف رخ خوب تو دمساز نبود
طبع باران زده ام ، گر چه با ابر بهاران سخن از دریا گفت، لیک بی جادوی چشم تو غزلساز نبود
و پس از عاشقی و شیدایی، اشک افشاگر دلتنگی ها ، با دل غمزده همراز نبود !
¤نوشته شده در ساعت ۱٢:۱٢ ق.ظ توسط سعيد ![]() شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸ !!!
برو ای ماه گردون ، رو! چه می جویی به بزم گریه و شب زنده داری ها، چه می آیی به مهمانی اشک و غمگساری ها چه می خواهی بدانی از فراق و دوری و از بی قراری ها؟ تو که تاب شنیدن را نداری، تو که یارای دیدن را نداری، تو که تا اشک غم بر چهره ام بینی، نقاب ابر تیره می کشی بر چهره تابان، ترا با بزم اشک و دیده گریان چه کار آخر؟ ترا با محفل دل، این انیس بی قراری ها و زاری ها چه کار آخر؟ برو ای ماه گردون ، رو! که بس نامحرمی اینجا! برو در آسمان سرد و بی مهر فلک می تاب! که اندر آسمان قلب من ماه دگر می تابد و نوری ز خورشیدی نمی گیرد! برو ای ماه گردون ، رو! که اندر آسمان خالی این دل، مه سنگین دلی سکنی گزیده است! و چه راحت تمام گریه ها و زاری و شب زنده داری را تماشا می کند اما... نمی جنبد ز جا مهرش! نمی گیرد نقاب مهربانی و مهر و لطف بر چهرش!!! برو ای ماه گردون ، رو! برو که با همه بی مهری و نا مهربانی ها کز و دیدم، من او را همچنان در آسمان کوچک قلبم، مه زیبا و بی همتا، مه یک دانه می دانم! برو ای ماه گردون ، رو! ¤نوشته شده در ساعت ۱٢:٠۸ ق.ظ توسط سعيد![]() پنجشنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٧ برای تو که همیشه در قلبم خواهی بود ...
وقتیکه کسی رو با تمام وجود دوست داری اون شخص جزیی از زندگیت شده. اینکه کجاست و چقدر ازت فاصله داره مهم نیست. مهم اینه که همیشه تو قلبته و تا زنده هستی باهاته ¤نوشته شده در ساعت ٤:٢٦ ق.ظ توسط سعيد![]() شنبه ۱٤ مهر ،۱۳۸٦ دلم برای کسی تنگ است...
دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به بادها می داد و دستهای سپیدش را به آب می بخشید
دلم برای کسی تنگ است که چشمهای قشنگش را به عمق آبی دریای واژگون می دوخت و شعرهای خوشی چون پرندگان می خواند
دلم برای کسی تنگ است که همچو کودک معصومی دلش برای دلم می سوخت و مهربانی را نثار من می کرد
دلم برای کسی تنگ است که تا شمال ترین ِ شمال و در جنوب ترین ِ جنوب - آه با که بتوان گفت که بود با من و - پیوسته نیز بی من بود و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کار من ز فراقش فغان و شیون بود
فغان و شیون بود...
شعر: حمید مصدق ¤نوشته شده در ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ توسط سعيد![]() چهارشنبه ٢۸ شهریور ،۱۳۸٦
نظر آنان که نکردند در این مشتی خاک الحق انصاف توان داد که صاحبنظرند
سعدی ¤نوشته شده در ساعت ۱۱:٤٦ ب.ظ توسط سعيد![]() یکشنبه ٢٤ تیر ،۱۳۸٦ تو و تنها تو !
... و عشق در اعماق جانم حلول کرد، در تمام وجودم زیبایی جانانم به اوج برد دلم گرم و سوزنده شد از آتش مقدس عشق و لبریز از اشتیاق تهی از خود و فارغ از هستی ... و آنچه ماند ، تو ،
و تنها تو !
¤نوشته شده در ساعت ٢:۳٥ ق.ظ توسط سعيد ![]() دوشنبه ۱۸ تیر ،۱۳۸٦
عشق تو ... صدای تو رمزینهء دُرج عشقی است که در جای جای دل من نهفته است سکوتت شکوه غم دلنشینی که در عمق جانم به نرمی شکفته است و در دل ز سودای روی تو عشقی است که آوازه اش عرش اعلا شنفته است .... ¤نوشته شده در ساعت ۱:۱۸ ق.ظ توسط سعيد![]() [ خانه | آرشيو | پست الكترونيك ] |
